تبلیغات
وبسایت فرهنگی و مذهبی سَبیل - مطالب خرداد 1393

تصاویر منتخب

درباره سایت

بایگانی

نویسندگان

صفحات دیگر

پیوندها

تصاویر برگزیده

شبکه های اجتماعی

تربیت نامحسوس

عکس های مذهبی بلوغ وجوانی شیطان پیام های آموزنده نکته‌ها و سرگذشت‌های خواندنی فر هنگی "حجاب " آخرزمان جنگ نرم

تربیت نامحسوس


همش میگیم زمونه عوض شده...

نسل جدید بی عارن...

جووناخراب شدن...

غیرت توشون مرده...

و....

لطفا فقط یه بار ازخودمون بپرسیم الگوی این نسل فاسد چیه...؟؟؟؟؟؟؟

پدر مادرا نکنه اون دنیا شرمنده ی بچه هاتون بشین؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 


داستان زیبای حجاب...

داستان "حجاب " "عفت و حیا"


چادر - عفاف و شهدا-مطالب فرهنگی مختلف
دختر:سلام حاج آقا
حاج آقا:سلام دخترم بفرمایید
دختر:حاج آقا من حجابمو نگه می دارم اما با چادر مخالفم.این ایرادی داره؟
حاج آقا:دخترم قیامت رو قبول داری؟
دختر:بله
حاج آقا:قبول داری حضرت زهرا شفاعت کننده در روز جزا هستند؟
دختر:بله
حاج آقا:دخترم ببین چطوری بیشتر به حضرت زهرا شبیه میشی
 و خانم دوست دارن شما چطور حجاب داشته باشی.

دختر:؟!؟!؟! 
از فرداش همه دختر خانومو با چادر دیدن...


داستان اسلام را چند می فروشید؟

حکایات داستان نکته‌ها و سرگذشت‌های خواندنی "حجاب " فر هنگی


مقیم لندن بود،

تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود
و کرایه را می پردازد.
راننده بقیه پول را که بر می گرداند
۲۰ سنت اضافه تر می دهد !
می گفت:
چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم
که بیست سنت اضافه را برگردانم یا نه؟
آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست سنت را پس دادم
و گفتم آقا این را زیاد دادی …
اعتقاداتان را چند می فروشید ؟
گذشت و به مقصد رسیدیم.
موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت
آقا از شما ممنونم.
پرسیدم بابت چی؟
گفت می خواستم فردا بیایم مرکز شما مسلمانان و مسلمان شوم
اما هنوز کمی مردد بودم.
وقتی دیدم سوار ماشینم شدید خواستم شما را امتحان کنم.
با خودم شرط کردم
اگر بیست سنت را پس دادید بیایم.
فردا خدمت می رسیم !
تعریف می کرد:
تمام وجودم دگرگون شد حالی شبیه غش به من دست داد.
من مشغول خودم بودم در حالی که داشتم تمام اسلام را به بیست سنت می فروختم !

داستان زیبا و خواندنی درباره حجاب

حکایات داستان پیام های آموزنده پندهای خواندنی و شنیدنی نکته‌ها و سرگذشت‌های خواندنی "حجاب " "عفت و حیا"

می گفت: چقدر احمد آقا سخت می گیره، بیچاره خانمش همیشه باید پوشیده باشه .
من که جواب این سوال رو از خود احمد آقا شنیده بودم و برام جالب هم بود،

گفتم بریم از خودش بپرسیم اول راضی نشد ولی بعد به اصرار من آمد وقتی سوال را پرسید، احمد آقا با متانت خاصی گفت:
این سوال شما رو دو تا جواب میدم، یکی شرعی و یکی عرفی؛

اولا، من هیچ اجباری به خانمم نکردم، که حجابت باید اینگونه باشه

فقط آیه های قرآن را که در مورد حجاب است را به او نشان دادمو خودش بعنوان یک مسلمان حجاب را پذیرفت .

و اما جواب دوم، به نظر شما اتومبیل شخصی با اتومبیل همگانی (واحد و تاکسی)چه تفاوتی دارد؟ پاسخ داد: تفاوت آن ها اینست که اتومبیل همگانی برای استفاده عموم است اتومبیل شخصی اختصاص به صاحبش دارد...بعد احمد آقا گفت:
احسنت،همسر هم به نظر من مثل ماشین شخصی می ماند من دوست ندارم همسرم مثل اتوبوس شرکت واحد باشه و هر کسی در هر ساعتی به راحتی بتونه به او نگاه کنه و به او خدای ناکرده دست درازی کند و در هر مجلس و محلی چشمان عده ای منتظر ورود او باشد.

داستان های جالب در مورد حجاب

حکایات داستان پیام های آموزنده پندهای خواندنی و شنیدنی نکته‌ها و سرگذشت‌های خواندنی "حجاب " "عفت و حیا" فر هنگی


بهش گفتم: امام زمان (عج) رو دوست داری؟
گفت: آره! خیلی دوسش دارم.
گفتم: امام زمان(عج) حجاب رو دوست داره یا نه؟
گفت: آره!
گفتم : پس چرا کاری که آقا دوست داره انجام نمیدی؟
گفت: خب چیزه!…. ولی دوست داشتن امام زمان (عج) به ظاهر نیست، به دله.
گفتم: از این حرف که میگن به ظاهر نیست، به دله بدم میاد.
گفت: چرا؟
براش یه مثال زدم:
گفتم: فرض کن یه نفر بهت خبر بده که شوهرت با یه دختر خانوم دوست شده
و الان توی یه رستوران داره باهاش شام می خوره. تو هم سراسیمه میری
و می بینی بله!!!! آقا نشسته و داره به دختره دل میده و قلوه می گیره.
عصبانی میشی و بهش میگی: ای نامرد! بهم خیانت کردی؟
بعد شوهرت بلند میشه و بهت میگه : عزیزم! من فقط تو رو دوست دارم.
بعد تو بهش میگی: اگه منو دوست داری این دختره کیه؟ چرا باهاش دوست شدی؟
چرا آوردیش رستوران؟ اونم بر می گرده میگه: عزیزم ظاهر رو نبین! مهم دلمه!
دوست داشتن به دله…
دیدم حالتش عوض شده.
بهش گفتم: تو این لحظه به شوهرت نمیگی: مرده شور دلت رو ببرن؟
تو نشستی با یه دختره عشقبازی می کنی بعد میگی من تو دلم تو رو دوست دارم؟
حرف شوهرت رو باور می کنی؟
گفت: معلومه که نه! دارم می بینم که خیانت می کنه ، چطور باور کنم؟ معلومه که دروغ میگه.
گفتم: پس حجابت… .
اشک تو چشاش جمع شده بود.
روسری اش رو کشید جلو...
با صدای لرزونش گفت: من جونم رو فدای امام زمانم می کنم، حجاب که قابلش رو نداره.
از فردا دیدم با چادر اومده.
گفتم: با یه مانتو مناسب هم میشد حجاب رو رعایت کرد!
خندید و گفت: می دونم ! ولی امام زمانم چــــــادر رو بیشتر دوست داره.
می گفت: احساس می کنم آقا داره بهم لبخنــــــــــد می زنه.

داستان های جالب در مورد حجاب

حکایات داستان پیام های آموزنده پندهای خواندنی و شنیدنی نکته‌ها و سرگذشت‌های خواندنی دلنوشته "حجاب " "عفت و حیا" فر هنگی


بانوی محجبه ای در یکی از سوپرمارکت‌های زنجیره‌ای در فرانسه خرید می‌کرد؛
خریدش که تموم شد برای پرداخت رفت پشت صندوق.
صندق‌دار یک خانم بی‌حجاب و اصالتاً عرب بود.
صندوق‌دار نگاهی از روی تمسخر بهش انداخت و همینطور که داشت بارکد اجناس را می‌گرفت اجناس او را با حالتی متکبرانه به گوشه میز می‌انداخت.
اما خانم باحجاب ما که روبنده بر چهره داشت خونسرد بود و چیزی نمی‌گفت و این باعث می‌شد صندوقدار بیشتر عصبانی بشه !
بالاخره صندوق‌دار طاقت نیاورد و گفت: «ما اینجا توی فرانسه خودمون هزار تا مشکل و بحران داریم
این نقابی که تو روی صورتت داری یکی از همین مشکلاته که عاملش تو و امثال تو هستید! ما اینجا اومدیم برای زندگی و کار
نه برای به نمایش گذاشتن دین و تاریخ!
اگه می‌خوای دینت رو نمایش بدی یا روبنده به صورت بزنی برو به کشور خودت
و هر جور می‌خوای زندگی کن!»
خانم محجبه اجناسی رو که خریده بود توی نایلون گذاشت، نگاهی
به صندق‌دار کرد…
روبنده را از چهره برداشت و در پاسخ خانم صندوق‌دار که از دیدن چهرهٔ اروپایی و چشمان رنگین او جا خورده بود گفت:
«من جد اندر جد فرانسوی هستم…این دین من است .
اینجا وطنم…شما دینتون را فروختید و ما خریدیم
.

لطفا نظر خود را بنویسید.